داستانی نه تازه

خرید بک لینک

شامگاهان که رؤیت دریا

نقش در نقش می نهفت کبود

داستانی نه تازه کرد به کار

رشته ای بست و رشته ای بگشود

رشته های دگر بر آب ببرد.

اندر آن جایگه که فندق پیر

سایه در سایه بر زمین گسترد

چون بماند آب جوی از رفتار

شاخا ای خشک کرد و برگی زرد

آمدش باد و با شتاب ببرد

همچنین در گشاد و شمع افروخت

آن نگارین چربدست استاد

گوشمالی به چنگ داد و نشست

پس چراغی نهاد بر دم باد

هر چه از ما به یک عتاب ببرد

داستانی نه تازه کرد،آری

آن ز یغمای ما بره شادان،

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه

از خرابی ماش آبادان

دلی از ما ولی خراب ببرد!

(نیما یوشیج)

داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: داستانی, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

صفحه بندی