آن گل زود رس چوچشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده که:
حیف که چنین یکه بر شکفتی زود
لب گشادی کنون بدین هنگام
که ز تو خاطری نیابد سود
گل زیبای من ولی مشکن
کور نشناسد از سفید کبود
نشود ز من کم بدو گل گفت
نه به بی موقع آمدم پی جود
کم شود از کسی که خفت و به راه
دیر جنبید و رخ به من ننمود
آن که نشناخت قدر وقت درست
زیر این طاس لاجورد چه جست؟
(نیما یوشیج)
داستانی نه تازه...ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73